شمشیرها را از رو ببندیم
قتل عام دی ماه پایان نظام را رقم زد
سطح خشونتی که در قتل عام دی ماه اعمال شد، از مرز درک انسان معاصر فراتر میرود. دامنه و قساوت آن، صحنههایی را تداعی میکند که از قرن سیزدهم تاکنون کمتر دیده شده است؛ زمانی که یورش مغولان به فرمان چنگیزخان، شهرها را به خاک و خون کشیدند، مردان و کودکان را قتلعام کردند و هدف شا ن نه فقط تصرف سرزمین، بلکه درهم شکستن روح یک ملت بود. من نمیدانم در میان مسلمانان جهان چه تعدادی از این دسته وحشی عقب مانده داریم اما از میان همین دسته بودند که هزاران تن از فرزندانمان را قتل عام کردند و هزاران تن دیگر را در سوله ها و انبار ها زندانی کرده اند و میکشند. پس تکلیف خودرا بدانیم که با چه قومی طرف هستیم و هر چه زودتر بدنبال تهیه اسلحه باشیم تا ایران زمین را از وجود این انگل ها و ویروس ها پاک کنیم.
در تاریخ معاصر، نزدیکترین نمونه، سوریه تحت حاکمیت بشار اسد است: بشکههایی مملو از مواد منفجره ـ که بیهدف بر سر محلههای مسکونی و غیرنظامیانی فرو ریخته شد که تنها «جرمشان» مطالبه مسالمتآمیز آزادی بود.
هم میهنان عزیزم
یادمان باشد که هر چه بیشتر ظلم را تحمل میکنیم همانقدر بیشتر احترام حودرا از دست میدهیم و ظالم جری تر میشود و فکر میکند میتواند به ظلم خود ادامه دهد. آمریکاییان وقتی برای آزادی خود قیام کردند سپاه و بسیج انگلیس های آنزمان با وحشیانه ترین برخورد ها ایشان را قتل عام میکردند اما انقلابیون آمریکایی خشمگین تر میشدند و متحد تر میشدند و شبیخون های سختی بر قوای انگلیس میزدند و این مبارزات خستگی ناپذیر پنجاه سال طول کشید و احترام و ترس انگلیس ها بیشتر بیشتر شد تا اینکه بلاخره شکست خوردند و آمریکای آزاد و شجاع بدنیا آمد و پس از آن آمریکا را سرزمین شجاعان و آزادگان نامگذاری کردند. مثل های زیادی از این قبیل در تاریخ کشور ها داریم. ژاپن حتی پس از دو بمب اتم تسلیم نمیشد و ارتش آمریکا معتقد بود که برای اشغال ژاپن نیاز به ارتش سه میلیونی دارند چون میدانستند ژاپنی ها تا آخرین نفس و خانه به خانه خواهند جنگید لذا ناچار شدند از بمب اتمی استفاده کنند و حتی پس از آن هم که پادشاه ژاپن دستور تسلیم صادر کرد دهها ژنرال خود کشی را به تسلیم ترجیح دادند. وقتی ارتش آمریکا وارد ژاپن شد و در مسیر پیشرفت به روستای کوچکی رسید وقتی وارد روستا شدند دیدند که ۸۷۵ تن ساکنان روستا از پیر و جوان تا کودک نوزاد خود کشی کرده اند چون حاضر به تسلیم نبودند و همین رفتار است که تمام جهان برای آمریکا ییان یا ژاپنی ها احترام خاصی قاءل هستند. ما ایرانیان هم امروز به همین مرحله رسیده ایم و در چهل روز گذشته به سپاه و بسیج و ملایان جنایتکار و جهانیان نشان دادیم که ما ملت ایران ممکن است خیلی صبور و متحمل باشیم اما ترسو نیستیم و اینبار تصمیم خودرا گرفته ایم و قشر گانگستر اشغالگر و نوکران اجنبی را شکست سختی خواهیم داد و درسی در تاریخ ثبت خواهیم کرد که جهانیان فراموش نکنند.
بیش عزیزان من، چون زندگی بدون ارادی و عزت و کرامت انسانی ارزش ادامه ندارد.
ایران امروز، وارد همان فصل تاریک تاریخ شده است
اما هدف این نوشتار صرفاً ثبت جنایت نیست. پرسش اصلی، عمیقتر و نگرانکنندهتر است:
ریشه چنین نفرتی کجاست، و آیا میتوان آن را پیش از آنکه یک ملت را بهکلی بسوزاند، درمان کرد؟
گلدا مایر، نخستوزیر پیشین اسرائیل، روزی گفت:
«صلح زمانی خواهد آمد که آنان فرزندانشان را بیش از نفرت نسبت به ما دوست بدارند.»
این جمله بهدلیل اشارهاش نه به سیاست، بلکه به روان انسان، همچنان زنده مانده است.
نفرت ذاتی است یا اکتسابی ؟
نفرت، ذاتی نیست.
نفرت اکتسابی است ؛
پرورش مییابد؛
و پاداش میگیرد.
کودکان سهساله را تصور کنید—یهودی و عرب، سیاه و سفید، مسیحی و مسلمان، آمریکایی و ایرانی—در یک کلاس کودکستان. آنان بیهیچ تنشی با هم بازی میکنند. نه نفرت میانشان است و نه کینه و اما بیست سال بعد، برخی از همان کودکان ممکن است به بزرگسالانی تبدیل شوند که فرمان بمباران غیرنظامیان را صادر میکنند — یا آن را اجرا میکنند.
نفرت، محصول آموزش، تبلیغات، بیعدالتیِ گزینشی و عادیسازی خشونت است. نفرت، نهادینه میشود و این ما را به پرسش ایران امروز میرساند:
اگر نفرت محصول یک نظام است، آیا با فروپاشی آن نظام، میتوان نفرت را نیز پایان داد؟
در روایتهای تاریخی ایران آمده است که پیش از حمله مغول، چنگیزخان هیأتی تجاری برای برقراری روابط مسالمتآمیز به ایران فرستاد. آن هیأت بدستور شاه محمد دوم که دیوانه فاسد و بی لیاقتی بیش نبود کشته شد. چنگیزخان هیأت تجاری دومی به ایران فرستاد به این امید که شاید اشتباهی رخ داده, اما به فرمان پادشاهی که غرورش بر عقلانیت چربید، هیأت دوم را نیز سر از تن جدا کرد.
درس این روایت درباره مغولان نیست؛ درباره حاکمانی است که قدرت شخصی را با سرنوشت ملت اشتباه میگیرند و بهجای اصلاح، به خشم و سرکوب متوسل میشوند و در نتیجه باعث ویرانیهای دهشتناک کشورمان میشوند و امروز علی خامنهای دقیقاً از همین الگوی مرگبار پیروی میکند.
پس از بیش از چهار دهه، جمهوری اسلامی بهطور قاطع ثابت کرده است که از نظر ساختاری غیرقابل دوام است. این نظام، فساد را نهادینه کرده و وفاداری را بر شایستگی ترجیح داده است. قوه قضائیه را
به سلاحی علیه مردم عادی تبدیل کرده؛ دادگاهها دیگر پناه عدالت نیستند، بلکه ابزار ارعاباند. کشور را منزوی کرده و ایران—این کانون تاریخی فرهنگ، دانش و تجارت — را به کشوری طردشده بدل ساخته است.
علی خامنهای با رفتارهای خود، تحریمهای ویرانگر را به ملت تحمیل کرده—تحریمهایی که نه نتیجه اراده مردم، بلکه پیامد سیاستهای رژیماند؛ تحریمهایی که اقتصاد را فروپاشانده، طبقه متوسط را نابود کرده و آینده یک نسل را ربودهاند. اینها خطاهای موردی نیستند. اینها پیامدهای طبیعی یک سیستم معیوب است.
قتل عام ژانویه ۲۰۲۶ ، استثنا نیست؛ نقطه پایانیِ منطقی نظمی است که با ترس زنده مانده، با خشونت حفظ شده و با نفرت توجیه میشود.
انتخابی که پیش روی علی خامنهای است:
تاریخ، با حاکمانی که از خواندن آن سر باز میزنند، بیرحم است.
علی خامنهای اکنون در برابر مجموعهای محدود از گزینهها ایستاده است. این نظام، مشروعیت، کارآمدی اقتصادی و اعتبار اخلاقی خود را از دست داده و تنها با زور دوام آورده است—و زور، سقوط را شتاب میبخشد و واقعیت این است که فقط دو مسیر باقی مانده است:
1. گذار مسالمتآمیز قدرت؛ مسیری که میتواند ایران را به جهان بازگرداند و از خونریزی بیشتر جلوگیری کند. یعنی اعلام برکناری کامل و سقوط حکومت اسلامی در تلویزیون و سپس دستور به سران سپاه و ارتش که وفاداری خود را به شورای گذار تحت رهبری رضا پهلوی اعلان کنند. سپس ورود رهبران دولت موقت گذار برای بدست گرفتن وزرتخانههای حساس و امنیتی و اقتصادی کشور و هماهنگی با سران ارتش جهت ایجاد نظم و آرامش تا بازگشت رسمی رضا پهلوی.
2. گسست خشونتبار؛ مسیری که در آن سرکوب، واکنش متقابل میزاید، واکنش به جنگ داخلی میانجامد، و پیش از پایان اجتنابناپذیر، جان هزاران بیگناه گرفته میشود.
این تهدید نیست.
توصیف تجربه تاریخ است.
دیکتاتورها بهندرت با اقناع کنار میروند—اما ملتها بهای لجاجت آنان را میپردازند.
پایان دادن به چرخه نفرت
خطر بزرگ پیشِ رو، فقط خشونت دولتی نیست؛ بلکه نفرتی است که پس از آن باقی میماند.
کشتار، انتقام میآفریند.
و انتقام، حتی پس از سقوط دیکتاتورها، جامعه را مسموم میکند.
مردم ایران با آزمونی اخلاقی به همان اندازه عمیق که سیاسی روبهرو هستند:
مطالبه عدالت، بدون فروغلتیدن به نفرت؛
جستوجوی آزادی، بدون تبدیل شدن به آنچه با آن میجنگند.
نفرت این زندان را ساخته است.
نفرت، کلید آزادی نخواهد بود.
Milad Ganj-Doost was a nurse from Kermanshah, Iran, who was courageously caring for injured people at a hospital when he was shot and killed by snipers.

برای فرزندان ایران—برای امنیت، کرامت و آینده آنان—این چرخه باید همینجا پایان یابد.
باید عشق به زندگی، بر عطش قدرت غلبه کند.
و خرد، جایی پیروز شود که استبداد شکست خورده است.